آینه

شعر یعنی نور یعنی آینه

آینه

شعر یعنی نور یعنی آینه

۱۳۲ مطلب با موضوع «دفتر شعر تنها» ثبت شده است

سوره سوره مرا ورق بزن و 

آیه‌ی یأس را تلاوت کن

فال می‌گیرم ای عزیز دلم

چشم خود را ببند و نیت کن

از لبم شعر می‌شود جاری

از دهان تو آه می‌بارد

واژه ها مثل قطره‌ی باران

از دو چشم سیاه می‌بارد

من زبان تو را نمی‌فهمم

تو نگاه مرا نمی‌فهمی

التماس درون چشمم را

نامسلمان چرا نمی‌فهمی

تو حواست فقط به شعر من است

من حواسم به لمس دست و تنت

چشمهایت خمار شعرم شد 

من خمار شمیم پیرهنت

پیش تو من همیشه در جنگم

در دلم با اصول مجتهدین

در مقام دفاع تحمیلی 

با تو هرگز نمی‌کنم تمکین

شعر من را بخوان و فالم را 

"درد عشقی کشیده ام که نپرس"

در کنار تو خواب می‌چسبد

"دلبری برگزیده‌ام که نپرس"

۱ نظر ۲۴ خرداد ۹۶ ، ۰۳:۱۵
میرزا محمد حسین حدائق

نقاشم و همیشه تو را تار می‌کشم

خطی سیاه بر تن افکار می‌کشم

من مذهبی ترین پسر خانواده ام

این روزها به یاد تو سیگار می‌کشم

دستم پر از کبودی و زخم است بعد تو

از بس که دست بر در و دیوار می‌کشم

از روزگار بعد تو بسیار می‌خورم

از روزگار بعد تو بسیار می‌کشم

از روز بعد رفتنت امید زندگی 

جای نفس حروف صدادار می‌کشم

۱ نظر ۲۴ خرداد ۹۶ ، ۰۲:۵۲
میرزا محمد حسین حدائق

لعنت به فغان و الامان بعد از تو

لعنت به سکوت آسمان بعد از تو

میگویم از این به بعد روزی دو سه بار

لعنت به تمام دختران بعد از تو

۳ نظر ۱۳ آذر ۹۴ ، ۰۸:۴۵
میرزا محمد حسین حدائق

در این زمانه به یأسم امید می گویند

به شعر های سیاهم سپید می گویند

برای مردم این شهر میر دامادم

به وعده های عجیبم نوید می گویند

اگرچه دختر من را بهار نامیدند

به روز مردن من روز عید می گویند

شکست هیبت من با نگاهشان حالا

به این چنار شکسته رشید می گویند

کسی نماز وفات مرا نخواند اما

به این جنازه ی بی جان شهید می گویند

۱ نظر ۰۷ آذر ۹۴ ، ۱۲:۳۰
میرزا محمد حسین حدائق

هنجارهایت شاعری هنجاریم کرد

ای آنکه فندک های تو سیگاریم کرد

از دوریت هر روز ساعت می شمارم

دوری تو یک ساعت دیواریم کرد

وقتی که مویت انقلابی مخملی شد

تبدیل به این نهضت بیداریم کرد

رنگ لبت شد عامل شعر و تغزل

طرح دو چشمت عاشق معماریم کرد

شاعر که کاری با حکومت ها ندارد

عالیجنابا! مدح تو درباریم کرد

حالا فقط من ماندم و این شعر هایم

ای آنکه فندک های تو سیگاریم کرد

۰ نظر ۰۷ آذر ۹۴ ، ۱۲:۲۶
میرزا محمد حسین حدائق

بانو بیا امشب رها کن این نجابت را

حرف از خدا و مذهب و دین و دیانت را

بانو بیا امشب کمی با ما مدارا کن

بگذار پشت سر صدای گنگ غیرت را

بس کن نگاه کهنه را سنت زمین خورده

در زیر پایت له کن این فرهنگ و سنت را

مردان شهر از تو فقط لبخند می خواهند

از ما نکن محروم لطفا این سخاوت را

از حسرت لبخند تو عمریست می سوزیم

نگذار بر دل هایمان این داغ حسرت را

حالا بیا و مثل ما رسوای عالم شو

حالا ببین زیبایی رنگ جماعت را

بانو بیا و چشم ها را خیره ی خود کن

امشب برای ما کمی شل کن حجابت را

۲ نظر ۰۷ آذر ۹۴ ، ۱۱:۱۵
میرزا محمد حسین حدائق

سوالی دارم از تو: در جواب «دوستت دارم»

جوابی هم بجز ممنونم و متشکرم داری؟؟؟؟

۲ نظر ۰۷ آذر ۹۴ ، ۱۱:۱۰
میرزا محمد حسین حدائق

زندگی بعد از تو قطعا مثل زندان می شود

حال و روز شعر هایم نابسامان می شود

از در و دیوار اشعارم فقط غم می چکد

واژه های کهنه در شعر فراوان می شود

یاد تو افتادم و شکر خدا باران گرفت

اشک هایم زیر باران خوب پنهان می شود

هر زمستان در کنار تو بهاری سبز بود

هر بهار از دوریت فصل زمستان می شود

دلخوشم بعد از تو تنها با سوالی در دلم

ای خدا از رفتنش آیا پشیمان می شود ؟؟؟

۰ نظر ۰۷ آذر ۹۴ ، ۱۱:۰۷
میرزا محمد حسین حدائق

می شود هر شب به یادت مثل باران گریه کرد

در خیابان بغض کرد و در خیابان گریه کرد

می شود اصلا به یاد چشم های ناز تو

از دل شیراز رفت و تا خراسان گریه کرد

وای بر آن اعتقادی که تو را از من گرفت

در فراقت می شود از درد ایمان گریه کرد

چشم هایم بعد شب های دراز موی تو

هر که را می دید با موی پریشان گریه کرد

مولوی از شمس رویت دم زد و مشهور شد

سعدی از چشم تو گفت و یک گلستان گریه کرد

بس که گفتم از تو شعرم انجمن ها را گرفت

همنوا با شعر من اشعار ایشان گریه کرد

حال من را می شود حالا چنین توصیف کرد:

شاعر بیچاره ای که مثل باران گریه کرد

۰ نظر ۰۷ آذر ۹۴ ، ۱۱:۰۲
میرزا محمد حسین حدائق

هوا گرفته، زمین از بد زمان مسموم

شکوه سرمه ای قلب آسمان مسموم

و مسجدی که پر از خالی است در این شهر

خطیب و منبر و گلدسته و اذان مسموم

صدای غربت یک مرد میرسد از دور 

ولی دریغ که ایمان مومنان مسموم

به نام او همه ی شهر آب و نان خوردند 

دعایشان شده از فکر آب و نان مسموم

به دامنش نرسد دست شعرها هرگز

که هست تک تک الفاظ این زبان مسموم

۰ نظر ۰۷ آذر ۹۴ ، ۱۰:۵۵
میرزا محمد حسین حدائق

در دو چشمت موزه ی مردم شناسی ساختی

با هیاهو های خود شعری حماسی ساختی

هی توافق میکنی هی جنگ بر پا می کنی

در توافق نامه ها سدی سیاسی ساختی

با سلاح عشوه و ناز و ادایت عاقبت

شاعران شهر را از جنگ عاصی ساختی

کفر عشقت کشور اسلامی دل را گرفت

رخنه ای در قلب قانون اساسی ساختی

مردم از بس در نگاهت رفت و آمد می کنند

در دو چشمت موزه ی مردم شناسی ساختی

۶ نظر ۱۶ فروردين ۹۴ ، ۰۸:۵۱
میرزا محمد حسین حدائق

«دوستت دارم» برایت جمله ای تکراری است

دلبری کردن برایت عادتی اجباری است

خنده ی تو مایه ی آرامش مردم شده

خنده ات بارزترین مصداق مردم داری است

واژه در توصیف این تندیس کم می آورد

پیکر تو مظهر زیباترین معماری است

سلطنت در قلب مردم می کنی عالیجناب

خوش به حال شاعرت چون شاعری درباری است

بعد از این جایی سخنرانی نکن. اخبار گفت:

«لهجه ی این فرد قطعا انقلابی جاری است»

بی تفاوت، بی وفا، مغرور، بی احساس، نه!

ذات تو از این صفات پست قطعا عاری است

اینکه عشق تو نصیب یک نفر چون من شده

از عنایات خداوند تعالی باری است

نیمه ی شب، کوچه و یک گوشه و آغوش تو

نام این حال خوش من خواب در بیداری است

بیت آخر لحظه ی پایانی دیدار بود

بیت آخر واژه واژه شعر کارش زاری است

 

۸ نظر ۲۵ دی ۹۳ ، ۰۳:۴۰
میرزا محمد حسین حدائق

یک زمانی اغلب افراد حرفی داشتند

حرف ها -آهسته یا با داد- حرفی داشتند

درد و اشک و ناله و اندوه های آن زمان

یا که لبخند لبان شاد حرفی داشتند

خاطرات مردمش هر چند شیرین بود و تلخ

خاطرات مانده در هر یاد حرفی داشتند

آن زمان ها شعر نو اینقدر بی معنی نبود

تک تک اشعار «فرخ زاد» حرفی داشتند

خوانده ام در قصه های دور در افسانه ها

ضربه های تیشه ی فرهاد حرفی داشتند

حال می پرسیم بعد از سال ها از پیر ها

یک زمانی بوده که افراد حرفی داشتند؟؟؟

۱ نظر ۲۵ دی ۹۳ ، ۰۳:۲۷
میرزا محمد حسین حدائق

یک نفر رفت دیگری آمد

با غزل های بد تری آمد

عاشق ترک های شیرازی

پارسی رفت و آذری آمد

تحت تاثیر مردم مشهد

با دوتا چشم بربری آمد

اهل این حرف ها نبود اصلا

این وری رفت و آن وری آمد

تا بگویند شاعر خوبیست

نامه از بیت رهبری آمد

نامه را برد و بعد از آن دیدیم

با مقامات کشوری آمد...

۰ نظر ۲۵ دی ۹۳ ، ۰۳:۱۲
میرزا محمد حسین حدائق

:«عاشقی؟ یعنی که کمبود محبت داشتی

از همه در کودکی احساس نفرت داشتی»

ای زبان ای کاش آن روزی که گفتی عاشقم

لال بودی لااقل ای کاش لکنت داشتی

خسته ام از مردم این شهر می فهمی خدا؟

در تمام طول عمرت درد غربت داشتی؟

زندگی کردن در اینجا مردنی تدریجی است

راستی به زندگی با مرگ عادت داشتی؟

در میان مردم نامرد این شهر کثیف

بر لبت -در جمع- لبخند حماقت داشتی؟

ظاهرا جز تو مرا اینجا نمی فهمد کسی

تا کنون مثل منی را بین خلقت داشتی؟

خواستم این را بگویم پاک یادم رفته بود

مثل من اینگونه احساس حقارت داشتی؟

عاشقش بودم نفهمیدم چه شد یک دفعه گفت:

«عاشقی؟ یعنی که کمبود محبت داشتی...»

 

۳ نظر ۲۵ دی ۹۳ ، ۰۳:۰۶
میرزا محمد حسین حدائق

دفتر شعر از دل بی تاب من در مانده است

اشک در چشم پر از خوناب من در مانده است

هم ز دوری بی قرارم هم ز وصلت شرمسار

واژه از توصیف حس ناب من در مانده است

بی عنایت های تو قطعا کمیتم لنگ بود

هر کسی از حالت نایاب من در مانده است

خواب دیدم گم شدم در کربلا پیدا شدم

ابن سیرین را ببین در خواب من در مانده است

مختصر بودم که از عشقت مطول گشته ام

عالم بی چاره ای در باب من در مانده است

هیچ ترتیبی و آدابی نمی جویم دگر

والسلام. از هجر تو آداب من در مانده است

۵ نظر ۱۵ آذر ۹۳ ، ۱۰:۰۵
میرزا محمد حسین حدائق

محمودم و قطعا تو هم از جنس ایازی

تو صاحب پر تاب ترین موی درازی

چشمان تو پر راز ترین فلسفه شرق

موهای تو مجهول ترین درس ریاضی

یک بار بیا بر سر خود شرط ببندیم

شاید که تو این دفعه در این نرد ببازی

راه من و تو گرچه شبیه است ولی حیف

راه من و تو هست دو تا خط موازی

با سردی قلبت همه را می کشی ای عشق!

باید که عقب گرد دهد ارتش نازی

من ساده ترین شاعر گمنام زمانم

اما تو چرا این همه پر رمزی و رازی؟

یک عمر برای تو غزل گفتم و خواندم

یک بار نشد با غزلم جمله بسازی

۱ نظر ۱۵ آذر ۹۳ ، ۱۰:۰۱
میرزا محمد حسین حدائق

شعر من دست خودم نیست خودت می دانی

تو که اشعار مرا از دل من می خوانی

اهل شیرازم و نازک دل و احساساتی

چه کنم با دل این شاعر شهرستانی؟

آمد از سبز ترین کوچه مشهد بویت

باد می گفت که تو اهل همین «میلانی»

خنده ات سبز و لبت سرخ و دلت شیرین است

ناقلا راست بگو پسته ی رفسنجانی؟

مدل موی تو زیباست ببخشید ولی

چند ماهست ندیدست تو را سلمانی؟

جای سوغات برایم غزلی ناب بخوان

تو خودت باقلوایی تو خودت سوهانی

اگر این شعر مرا نقد کنی می زنمت

این غزل دست خودم نیست خودت می دانی

۱ نظر ۱۵ آذر ۹۳ ، ۰۹:۵۶
میرزا محمد حسین حدائق

مشکی به رنگ قهوه ای گاهی تمایل می کند

چشمان زیبای تو که هر صبح دم گل می کند

این مصرع شعر مرا جز تو نمی فهمد کسی

در سینه ام قلب مرا هر خنده ات شل می کند

در پیچ و خم های زمان یک لحظه دستان تو را 

هر کس بگیرد تا ابد حس تعادل می کند

«کمبود اشعار مرا چشم تو جبران می کند»

ساده ترین اشعار من رو به تکامل می کند

صد ها قصیده می شود پیدا میان موی تو

با شعر های انوری مویت تقابل می کند

می سوزد از عشق تو و راهی ندارد این غزل

جز اینکه با پایان خود تنها تغافل می کند

۰ نظر ۱۵ آذر ۹۳ ، ۰۹:۵۱
میرزا محمد حسین حدائق

وقتی پناه می برم از زندگی به خواب

یعنی که زندگیم چو نقشی است روی آب

گاهی که از فشار جنون خسته می شوم

ناگاه می کنم هوس جرعه ای شراب

دیگر دلم هوای تحول نمی کند

بیچاره آنکه رفت به آغوش انقلاب

شاعر بدون عشق که شاعر! نه میشود

مرداب زنده ایست که می خواند از سراب

باز این چه شورشی است اذا زلزلت شده؟

باز این چه جنبشی است که افتاده در کتاب؟

این شعر های سخت مرا پیر میکند

شاعر پناه برد دوباره به رخت خواب!!!

۰ نظر ۱۵ آذر ۹۳ ، ۰۹:۴۶
میرزا محمد حسین حدائق

این پیرهن با پیرهن ها فرق دارد

این جسم اطهر با بدن ها فرق دارد

بر سینه اش می تاختند از حقد و کینه

با حقد و کینه تاختن ها فرق دارد

معشوق را بر نیزه دیدن سخت سخت است

از عمق جان شیون زدن ها فرق دارد

آتش به جان خیمه ها افتاد ای وای

در بین آتش یاسمن ها فرق دارد

اجساد خود را غسل و دفن و کفن کردند

بر جسم آل له کفن ها فرق دارد

می مرد هر کس جای زینب بود قطعا

بانوی ما با کل زن ها فرق دارد

یک روز می فهمند شاعر های دنیا

در مدح او سوز سخن ها فرق دارد

۱ نظر ۱۵ آذر ۹۳ ، ۰۹:۴۱
میرزا محمد حسین حدائق

بعد از تو دگر ترانه تعطیل

شبگردی عاشقانه تعطیل

بعد از تو دگر رمق ندارم

خندیدن بی بهانه تعطیل

باید که به پیر خود بگویم

آن چله ی عارفانه تعطیل

در شهر قدم زنان نوشتم

برگشتن من به خانه تعطیل

در سینه من دلی نمانده

دل بردن زیرکانه تعطیل

تنها شده ام ببین پریچهر

بعد از تو دگر ترانه تعطیل

۷ نظر ۰۷ آبان ۹۳ ، ۰۵:۲۴
میرزا محمد حسین حدائق

در وصف تو استعاره جان می گیرد

مداح به عشق تو زبان می گیرد

خورشید اجازه ی طلوعش را هم

هر صبح زتو وقت اذان می گیرد

۰ نظر ۰۷ آبان ۹۳ ، ۰۵:۱۷
میرزا محمد حسین حدائق

برای من غزل معنا ندارد برای من غزل حرفی عجیب است

کسی که از غزل درکی ندارد برایش شاعری کاری غریب است

کسی می گفت با من سال ها قبل زمانی که فقط یک بچه بودم

ولی حالا به حرف او رسیدم گناه عاشقی تقصیر سیب است

نمی فهمم چرا باید برای کسی مثل خودم تب کرد و لرزید

کسی که حرف و رفتار و نگاهش پر از نیرنگ و تزویر و فریب است

قسم بر کوچه گردی های مجنون قسم بر چشم های سرخ فرهاد

که بر لب های خیس اشک هایم نشان جاری امن یجیب است

الا یا ایها الساقی کجایی بیا پیشم که امشب غصه دارم

بیا پیش من ای سنگ صبورم که امشب ناله های من مهیب است

تو ای لیلای شیرین پریچهر بیا صحبت کنیم امشب که دیگر

برای من غزل معنا ندارد برای من غزل حرفی عجیب است

۲ نظر ۰۷ آبان ۹۳ ، ۰۵:۱۴
میرزا محمد حسین حدائق

اهل عرفانیم از برهان گریزانیم ما

در همان حالی که حیوانیم انسانیم ما

یوسف گم گشته ای داریم پیدایش کنید

راه ما دور است اهل شهر کنعانیم ما

درکمان از فقه کامل نیست بعد از شصت سال

ناممان مهجور شد چون نو مسلمانیم ما

بی طرف ماندیم در جنگ میان عقل و جهل

ظاهرا جمع میان کفر و ایمانیم ما

بی سبب درگیر وزن فاعلات فاعل

بی هدف در حسرت الفاظ بی جانیم ما

۴ نظر ۲۹ مهر ۹۳ ، ۰۶:۵۸
میرزا محمد حسین حدائق

با لطف علی، علی علی می خوانم

در غصه و غم سینجلی می خوانم

یک روز به چشمش اقتدا خواهم کرد

آن روز نماز کاملی می خوانم

۳ نظر ۰۸ مهر ۹۳ ، ۱۶:۰۷
میرزا محمد حسین حدائق

خون دلم همراه با اشک روانم می رود          روحم چو تیر از چله ی قد کمانم می رود

یکباره از دستان من یار جوانم می رود          «ای ساربان آهسته ران کارام جانم می رود

وان دل که با خود داشتم با دلستانم می رود»

از دست دادم قدرت هم صحبتی با مردمان          با های های گریه ام گریان شود گرگ و شبان

روزم شبیه شب شده درکی ندارم از زمان          «او می رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان

دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می رود»

جانم فدای فکرت و اندیشه ی آزاد او          جانم فدای چهره و لبخند های شاد او

          جانم به قربان بزرگی دل آباد او          «با آن همه بی داد او وآن عهد بی بنیاد او 

در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می رود»

چندیست کردی بنده را با غصه و غم هم نشین    راحت گذشتی از دل بیچاره ام. باشد. همین؟

دوزخ برایم می شود با بودنت خلد برین           «باز آی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین

کآشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می رود»

سرگشته و آواره ام چون کولیان بی وطن          سهمم شده از زندگی هجران و دوری و محن

عهد اخوت بسته شد بین فراق و دست من          «در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود»

با حالت غمگین خود برداشتم دست دعا          با اینکه می دانم مرا هرگز نمی بیند خدا

می خواستم نفرین کنم اما شنیدم این ندا          «سعدی فغان از دست ما لایق نبودی بی وفا

طاقت نمی آرم جفا کار از فغانم می رود»

۲ نظر ۰۸ مهر ۹۳ ، ۱۶:۰۵
میرزا محمد حسین حدائق

هر صبح کلاس فقه رفتیم که چه؟

هی درس اصول فقه خواندیم که چه؟

از علم فقط حجاب چیدیم رفیق

دور خودمان حجاب چیدیم که چه؟

۱ نظر ۰۸ مهر ۹۳ ، ۱۵:۴۲
میرزا محمد حسین حدائق

پیراهن مشکی به تن بنده حرام است

جز در غم زهرا و علی و پسرانش

۱ نظر ۰۸ مهر ۹۳ ، ۱۵:۳۷
میرزا محمد حسین حدائق

باید به تو تقدیم کنم یاسمنی را

تا یاد بگیرد ز تو نازک بدنی را

باید که به بلبل بدهم از تو نشانی

تا یاد بگیرد هنر خوش سخنی را

بر کوری من رحم کن ای یوسف یزدی

بفرست به امید شفا پیرهنی را

نفرین به دلم باد اگر از درد فراقت

بر پا نکند در دل خود سینه زنی را

اشعار مرا بر در و دیوار بیاویز

تا اینکه بگیرد دل هر مرد و زنی را

این است دلیل سخن شاعر خوش ذوق

«افسرده دل افسرده کند انجمنی را»

۹ نظر ۱۳ شهریور ۹۳ ، ۰۶:۱۳
میرزا محمد حسین حدائق

لذت شیرین خواب هر شبت مال خودت

لطف کن بگذار من هر صبح بیدارت کنم

۱ نظر ۱۳ شهریور ۹۳ ، ۰۶:۰۲
میرزا محمد حسین حدائق

می شود در وصف تو گاهی هزاران شعر گفت

می شود گاهی برایت زیر باران شعر گفت

می شود حتی برای دیدن لبخند تو

یک شبی در حجره با چشمان گریان شعر گفت

گاه گاهی گوشه محراب یادت می کند

شیخ عاشق در میان ذکر سبحان شعر گفت

یا حبیبی قد قتلت فی هویک باسما

در رثایت شاعری هم وزن قرآن شعر گفت

یاد چشمان تو را این شهر هم در دل گرفت

چونکه شاعر در دل تنگ خیابان شعر گفت

آخرش بیچاره شد در راه بی پایان وصل

از نفس افتاد روی خط پایان شعر گفت

۲ نظر ۱۳ شهریور ۹۳ ، ۰۶:۰۱
میرزا محمد حسین حدائق

فریاد بزن سکوت ممنوع

از حق خودت هبوط ممنوع

ترسم که قضا شود نمازم

در ضیق زمان قنوت ممنوع

گفتند: «که عشق انحراف است

تشبیه لبش به توت ممنوع

باید که به ساز ما برقصی

رقصیدن با فلوت ممنوع»

محدود شوم؟ خیال کردند.

من مطلقم و شروط ممنوع

۳ نظر ۰۶ شهریور ۹۳ ، ۱۲:۱۲
میرزا محمد حسین حدائق

نقطه ی ضعف مرا با سرمه ای پر رنگ کن

غنچه ی لبهات را تا می توانی تنگ کن

دل ببر از شاعران با لهجه ی زیبای خود

لهجه ات را نازنین با شعر هم آهنگ کن

شب لباس قرمزی از جنس گل بر تن کن و

روز ها پیراهنت را آسمانی رنگ کن

با نگاهت ما جهان سومی ها دل خوشیم

با نگاهت با جهان اولی ها جنگ کن

آخرش نیرنگ تو جان مرا خواهد گرفت

خواهشا کمتر برای شاعرت نیرنگ کن

۲۲ نظر ۰۴ تیر ۹۳ ، ۰۱:۳۳
میرزا محمد حسین حدائق

فال می خواهم بگیرم می شود نیت کنی؟

می شود با این غزل احساس سنخیت کنی؟

کاش شاعر می شدم مضمون شعرم می شدی

قوه ی شعر مرا درگیر فعلیت کنی

منطق لب های تو شد علت اشعار من

می شود با بوسه ای اثبات علیت کنی

طبع من گرم است، عشق من ندارد حد و مرز

تو زرنگی، می شود آن را مدیریت کنی؟

شعر من بی تو اهمیت ندارد نازنین

عشوه ای کن تا غزل را پر اهمیت کنی

عذر می خواهم حواسم چند بیتی پرت شد

فال می گیرم، دوباره می شود نیت کنی؟

۷ نظر ۳۱ خرداد ۹۳ ، ۱۵:۰۹
میرزا محمد حسین حدائق

تا دید تو را آینه تکبیر کشید

در سینه ی خود تو را به تصویر کشید

عاشق شد و روی صورت خیس خودش

یک قلب کشید و در دلش تیر کشید

۲ نظر ۲۸ خرداد ۹۳ ، ۰۷:۲۱
میرزا محمد حسین حدائق

به سخن های دل بی شرفم خوب بخند

به غزل، این پسر نا خلفم خوب بخند

بین چشمان قشنگ تو مردد شده ام

به دو چشم و نگه بی طرفم خوب بخند

آمدی رشته ی افکار مرا پاره کنی

به پریشانی آواز دفم خوب بخند

با صدای قدمم کوچه یتان دوست شده

به صدای قدم بی هدفم  خوب بخند

قهر کن چند قدم تا که پر از غم شوم و

بعد برگرد به شور و شعفم خوب بخند

۱ نظر ۲۸ خرداد ۹۳ ، ۰۷:۲۰
میرزا محمد حسین حدائق

خسته ام خسته از خدایی که...

بانگ زیبای ربنایی که...

جانمازی که خیس باران شد

از مناجات و از دعایی که...

می روم پله پله تا ایمان

من به دنبال رد پایی که...

می نشینم در انتظار کسی

تا به گوشم رسد صدایی که...

نفسم، سینه ام، دلم تنگ است

آرزو می کنم هوایی که...

شاعر انگار از نفس افتاد 

و غزل می رود به جایی که...

۵ نظر ۲۱ خرداد ۹۳ ، ۱۰:۲۴
میرزا محمد حسین حدائق

کمبود اشعار مرا چشم تو جبران می کند

موی پریشان تو در اشعار طوفان می کند

آن قدر گفتم از لبت تبخال زد لب های من 

تبخال لب های مرا یک بوسه درمان می کند

در شیشه های عطر خود گویا شراب انداختی

بویت تمام شهر را سرمست و حیران می کند

پیراهن سرخ تو را گل دید شد غرق عرق

از شرم چشمان تو گل سر در گریبان می کند

آن قدر زیبایی که در اشعار من جایت نشد

در آخرین بیتش غزل احساس نقصان می کند

                        ***

پی نوشت:

یک روز می آید مرا می بینی و رد می شوی

بنیاد اشعار مرا این فکر ویران می کند

۳ نظر ۱۰ خرداد ۹۳ ، ۱۶:۲۶
میرزا محمد حسین حدائق

امشب بیا و قصه ی ما را عوض کن

با بوسه ای مشروع فتوا را عوض کن

با لشکری از عاشقان داد خواهت

یک کودتا کن رسم اینجا را عوض کن

شعری بخوان با لهجه ی زیبای یزدی

موضوع بحث و گفتگو ها را عوض کن

با عشوه ای بر هم بزن نظم جهان را

سر رشته ی افکار دنیا را عوض کن

رازی نهفته بین موهای سیاهت

با شانه ای طرح معما را عوض کن

گر شعرهایم باب طبعت هست بهتر

گر باب طبعت نیست معنا را عوض کن

انگار از اشعار من دل خسته ای. پس

این شاعر بدبخت و تنها را عوض کن

۱۴ نظر ۱۳ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۶:۱۱
میرزا محمد حسین حدائق

طعم لبهای تو را ذات شکر کم دارد

قند لبهات بسیط است است ضرر کم دارد

دیشب ای ماه مرا قابل خود دانستی

خوب شد کوچه ما اهل نظر کم دارد

رنگ لبهای تو سرخ است از آن می ترسم

گونه های تو سفید است خطر کم  دارد

جنگ بر پا شده در موی تو در دست نسیم

چشم های من بیچاره سپر کم دارد

همه ی شهر در این عشق رقیبان منند

هر که عاشق بشود میل سفر کم دارد

رفتی و بوسه به رویم نزدی آخر کار

آخرین بیت غزل بوسه ی تر کم دارد

۶ نظر ۲۶ فروردين ۹۳ ، ۱۹:۴۹
میرزا محمد حسین حدائق

ای کاش زمان کمی عقب برگردد

دوران خوش نان و رطب برگردد

ما خسته شدیم دیگر از سلطه ی غرب

ای کاش که تک یل عرب برگردد

۱۰ نظر ۲۳ اسفند ۹۲ ، ۰۷:۵۸
میرزا محمد حسین حدائق

می ترسم از تو، از نگاه دلفریبت

از سرمه ی مشکی چشمان نجیبت

از لهجه ات، از این کلام قند پهلو

از مزه ی پر رنگ لب های عجیبت

از اخم های شور لبریز از غرورت

از این هلال ناز ابروی اریبت

از پیچ و تاب تیره ی موی قشنگت

از بوی آرام و ملیح عطر سیبت

از ربنای سبز تو در هر قنوتت

از اشک های گرم در «امن یجیبت»

می دانم آخر کار دستم می دهی تو 

با این نگاه دل فریب و عطر سیبت

۴ نظر ۲۲ اسفند ۹۲ ، ۱۰:۰۵
میرزا محمد حسین حدائق

در بزرگیت همین بس که من بی سر و پا

چند سالی است که در کوی تو ساکن شده ام

۹ نظر ۲۲ اسفند ۹۲ ، ۰۹:۵۸
میرزا محمد حسین حدائق

آخرین سیگار را با آه آتش میزنم

آخرین پیمانه را با یاد مهوش می زنم

می روم امشب به روی قله ی اشعار خود

آخرین تیر غزل را مثل آرش می زنم

آتشی افتاده بر جانم ولی آسوده ام

من قدم در شعله ها همچون سیاوش می زنم

شاعرم، سرشار از دردی به نام تجربه

درس می گیرم من از مردی به نام تجربه

زندگی کردن در اینجا سخت دشوار است و تلخ

مثل یک بی خانمان در کوچه های تنگ بلخ

شعر ها در شهر من صد گونه معنا می شود

هر که شاعر می شود یک روز رسوا می شود

یک نفر شعر مرا خواند و دلش پر درد شد

کودکی شعر مرا خواند و همان دم مرد شد

شاعران شهر چون منصورها بر دار ها

فیلسوفان همچنان سرگرم با اسرار ها

یک نفر بیهوده فریاد انا الحق می زند

یک نفر در کوچه ها مثل سگان وق می زند

یک نفر با ادعای دین و ایمان می رسد 

کافر و ملحد ولی در دست قرآن می رسد

کفر یعنی این مسلمانی لبریز از دروغ

کفر یعنی یک اذان از ماذن شهر شلوغ

کفر یعنی جانماز پهن در محراب ها

اقتدای تشنه ای پشت سر سیراب ها

                  ***

عذر خواهی میکنم این شعر بی معنا شده

از فشار غصه قد حسن مقطع تا شده

۸ نظر ۱۲ اسفند ۹۲ ، ۲۰:۱۰
میرزا محمد حسین حدائق

در سینه من چه خوب ساکن شده ای

در معبد کفر و عشق، کاهن شده ای

دیشب ز غرور چشم تو فهمیدم

در کشور دل جزء مواطن شده ای

۷ نظر ۰۳ اسفند ۹۲ ، ۱۲:۱۴
میرزا محمد حسین حدائق

درد دارد غزلم را به تباهی بکشم

بر سر راه خودم چاله و چاهی بکشم

درد دارد که به اجبار در این شهر کثیف

از گدای سر بازارچه شاهی بکشم

درد دارد که من از ترس اراجیف شما

از تن مرده ی اشعار سپاهی بکشم

بنشینم به امید دو سه تا مصرع شعر

روی افکار خودم رنگ سیاهی بکشم

می گریزم من از این مخمص زندان یک روز

باید امشب بروم چاره ی راهی بکشم

عاقبت می شکند سینه ی سنگی باید

در میان ترک قلب گیاهی بکشم

عاقبت می رسد آن روز که با کینه و بغض

بر سر پوک شما زشت کلاهی بکشم

درد یعنی که خودم باشم و تنهایی خود

در دل دنج خودم باشم و آهی بکشم

۱۵ نظر ۲۹ دی ۹۲ ، ۱۱:۱۶
میرزا محمد حسین حدائق

گوش کن می شنوی؟ می رسد آوای سکوت

کنج محراب غزل روضه ی نجوای سکوت

سر در آورده میان غزل شاعر ها

قافیه بازی یک شاعر شیدای سکوت

عهد کرده که دگر لب نگشاید هرگز

جز بر این صحبت بی واژه و زیبای سکوت

در دلش جا نکند هیچ کسی را جز او

نشود جا سخنی در دل او جای سکوت

سوزناک است حزین است پر از درد و غم است

لهجه ی پر نمک حضرت آقای سکوت

آخر شعر رسیدست و تنها اینجا

خسته و مانده شد از حل معمای سکوت

۱۱ نظر ۲۷ دی ۹۲ ، ۱۵:۱۹
میرزا محمد حسین حدائق

کارم شده هر صبح و ظهر و شام گریه

صبحانه ام با بغض و با هر شام گریه

در بین مردم میزنم لبخند بر لب

شب ها به روی بالشم آرام گریه

از کودکی «لالایی» ام بغرنج بوده

چون مادرم میکرد با هر «لام» گریه

صیاد من! گاهی دلت باید بگیرد

وقتی که صیدت می کند در دام گریه

امشب نشد لبخند تو سهم دلم چون

شد اول و پایان این پیغام گریه

۱۰ نظر ۲۱ دی ۹۲ ، ۰۶:۲۳
میرزا محمد حسین حدائق

نمک در کلام شیرینت

هیبت این نگاه سنگینت

تاب خوش بوی موی پر چینت

لام تشدید دار «ضالین»ت

***

ای پریچهر می کشد من را

***

رنگ این گیسوی حنا شویت

عطر و بوی لیالی مویت

این همه دست آمده سویت

عاشقان همیشه پیجویت

***

ای پریچهر می کشد من را

***

شب جمعه هوای بارانی

شعر خواجوی پیر کرمانی

لهجه ی یزدی و غزل خوانی

تو که رندی و خوب می دانی

***

ای پریچهر می کشد من را

***

می شوم راهی سمرقندت

به هوای لب پر از قندت

می نشینم همیشه دربندت

شعر گفتم برای لبخندت

***

ای پریچهر مرده را دریاب

۷ نظر ۰۹ دی ۹۲ ، ۱۲:۰۳
میرزا محمد حسین حدائق

شب جمعه چهارم دی ماه

من و آن صورت سراپا ماه

گرم صحبت شدیم و می خواندیم

شعر. گاهی بلند و گه کوتاه

چهره اش بود مثل شعر سپید

موی او مثل مثنوی چه سیاه

شعر می خواند و شعر می خواندم

بر لبش خنده بر لب من آه

آه از آن خنده های جان سوز و

آه از آن خنده های بس جانکاه

خنده هایی که بوی نفرت داشت

خنده های عجیب آن خودخواه

رفت و انداخت آخرش آن شب

دفتر خاطرات را در چاه

رفت و من ماندم و غزل هایی 

که نوشتم چهارم دی ماه

۴ نظر ۰۷ دی ۹۲ ، ۱۳:۰۴
میرزا محمد حسین حدائق

جان به قربان صدا و این سکوت یزدیت

مست شد جبریل از لحن قنوت یزدیت

آیه های جاری اعجاز گون لهجه ات

آیه های این زبان لا یموت یزدیت

غنچه چون کردی لبانت را ببین ای نازنین

عالمی سرمست از صوت فلوت یزدیت

شعر می گویند شاعر ها برای سیب تو

واژه ها لبریز شد از شاه توت یزدیت

از لبان تو بگیرد مزه را قطاب ها

پس نکن محروم ما را با سکوت یزدیت

۲ نظر ۰۷ دی ۹۲ ، ۱۲:۵۹
میرزا محمد حسین حدائق

ساده ام این سادگی را دوست دارم

عاشقم دلدادگی را دوست دارم

دولت چشمان تو سازنده ام شد

دولت سازندگی را دوست دارم

چون که در بند توام آزاد هستم 

من غلامم بندگی را دوست دارم

زندگی یعنی که لبخند قشنگت

تا بخندی زندگی را دوست دارم

سیب می بارد در اینجا جای باران

اینچنین بارندگی را دوست دارم

با اجازه بوسه از رویت بگیرم؟

واقعا شرمندگی را دوست دارم

۵ نظر ۰۷ دی ۹۲ ، ۱۲:۵۴
میرزا محمد حسین حدائق

گاهی بیا و حال مرا از خودم بپرس

معنی قیل و قال مرا از خودم بپرس

من گنگ خواب دیده ی این شهر کور و کر

مفهوم خواب لال مرا از خودم بپرس

هر شب برای دیدن تو فال می زنم

امشب بیا و فال مرا از خودم بپرس

جر تو ببین تمام ضمایر چه غایبند

ای تو! بیا روال مرا از خودم بپرس

در این غزل مجال فرار از تو نیست پس

این شعر بی مجال مرا از خودم بپرس

خوبی؟ سلامتی؟ چه خبر از دیارتان؟

یک دفعه تو سوال مرا از خودم بپرس

تنها نشسته ام به امید تو نازنین

حالا بیا زوال مرا از خودم بپرس

۳ نظر ۰۷ دی ۹۲ ، ۱۲:۴۷
میرزا محمد حسین حدائق

قل اعوذ برب سوره ی ناس

برد باید پناه از خناس

شب جمعه چهارم آگوست

من و او دور هم و یک آناناس

من و او دور هم و یک ویسکی

من و او دور هم و یک گیلاس

با زبانش که جای خود دارد

می زند با دو چشم خود هم لاس

لذت بازی خیانتمان

و دو تا شیش آمده با تاس

من و او لب به لب و سر در بووووق

من و تنهایی و خطر در بووووق

بوق ممتد صدای پخش اذان 

می دهد جان به جانمان قرآن

و صدای مؤذن و قاری

مثل آبی که می شود جاری

لاجرم می رسد به گوش همه

از حرم می رسد به گوش همه

شب جمعه چهارم شعبان

همه ی شهر صف به صف ایمان

قل اعوذ برب سوره ی ناس

برد باید پناه از وسواس

۳ نظر ۰۷ دی ۹۲ ، ۱۲:۳۷
میرزا محمد حسین حدائق

از چهره ی من چرا تو رو می گیری؟

از خون دلم چرا سبو می گیری؟

معشوق ندیده ام به خون خواری تو

با خون دل خلق وضو می گیری؟؟

۲ نظر ۰۷ دی ۹۲ ، ۱۲:۲۷
میرزا محمد حسین حدائق

گله از دست تو پیش چه کسی جز تو برم؟

ای که فریاد ز دست تو و خود دادرسی

۶ نظر ۲۴ آذر ۹۲ ، ۲۱:۴۳
میرزا محمد حسین حدائق

به سر و صورت احساس کسی مشت نزن

یک تلنگر بزنی شیشه فرو می ریزد

۳ نظر ۲۴ آذر ۹۲ ، ۲۱:۴۰
میرزا محمد حسین حدائق

گویند برای خلق این گونه سرخ

در روز ازل خدا کشیدست دو سیب

بعدش دگران هرچه جهان را گشتند

پیدا نشدست تا کنون همچو تو سیب

سیب

۲ نظر ۲۴ آذر ۹۲ ، ۲۱:۱۷
میرزا محمد حسین حدائق

بعد مرگت حال و روزم را ببین ای نازنین

روز و شب از خنده های خود تعجب میکنم

۴ نظر ۲۳ آذر ۹۲ ، ۱۰:۲۱
میرزا محمد حسین حدائق

آب کر گشت به صد نوع شراب آلوده

شده آن چهره ی زیبا به عتاب آلوده

چین به پیشانی اش انداخته آن ماه جبین

گشته آن رحمت پر ناز عذاب آلوده

دیشب از حضرت حافظ غزلی خواستم و

«گفت بیدار شو ای رهرو خواب آلوده

به هوای لب شیرین پسران چند کنی

جوهر روح به یاقوت مذاب آلوده»

گفتم ای شیخ تو دیگر نده اندرز مرا

که خودت نامه سیاهی و خراب آلوده

هر چه گویی نکند در من تنها اثری

تا بمیرم و شود چهره تراب آلوده

۴ نظر ۱۶ آذر ۹۲ ، ۲۰:۰۶
میرزا محمد حسین حدائق

باید از کوچه ی معشوق حذر کرد رفیق

پیش چشم سیه ش حس خطر کرد رفیق

جای ما نیست در این شهر خودت می دانی

باید از این قفس تنگ سفر کرد رفیق

۲ نظر ۱۶ آذر ۹۲ ، ۱۹:۵۲
میرزا محمد حسین حدائق

افسرده میان واژه ها می گردم

امشب به امید آشنا می گردم

پژواک صدای من به گوشم نرسد

بیهوده به دنبال صدا می گردم

۰ نظر ۱۴ آذر ۹۲ ، ۲۲:۴۱
میرزا محمد حسین حدائق

لعنت به تمام میوه ها حتی سیب

لعنت به من و خاطره هایم با سیب

لعنت به ردیف این رباعی وقتی

با یاد تو من گذاشتم آن را سیب

اغ

۰ نظر ۱۴ آذر ۹۲ ، ۱۹:۴۸
میرزا محمد حسین حدائق

من شاعرم سرگرم با افکار خویشم

مشغول روشن کردن سیگار خویشم

یک گوشه کز کردم میان غربت خویش

کاری ندارم با کسی هم کار خویشم

کارم شده مضمون تراشی های بی خود

یک ریسمان در دست دارم دار خویشم

یک نقطه و یک دایره تکرار تکرار

دور خودم می چرخم و پرگار خویشم

هی می زنم خط باز هم هی می نویسم

من تا ابد در گیر با تکرار خویشم

آیینه ها دیگر مرا باور ندارند

عمریست من در حسرت دیدار خویشم

چندیست مثل فاحشه ها در خیابان

مشغول پیدا کردن بازار خویشم

من را رها کن زندگی تنهام بگذار

من شاعرم سرگرم با اشعار خویشم

۲ نظر ۱۴ آذر ۹۲ ، ۰۳:۳۳
میرزا محمد حسین حدائق

در آغاز ازل میخانه ای بود

برای هر کسی پیمانه ای بود

تمام شیعیان گرد علی جمع

و ما را نعره ی مستانه ای بود

به ما می از خم آن یار دادند

نمی از باده ی دلدار دادند

به هر کس آنچه را می خواست دادند

به این شاعر کمی اشعار دادند

و اما شعر این دیوانه ی مست

قلم با رخصت ارباب در دست

تمام واژه هایم بغض بودند

که با اشک آمد و بر صفحه بنشست

قلم با دفترم گرم سخن شد

سخن از یک شه صد پاره تن شد

مگر مادر ندارد شاه عالم

که بر تن بوریا جای کفن شد

حیا را سر شکسته سر بریدند

زناموس خدا معجر دریدند

چرا انگشت و انگشتر ربودند

مگر انگشتر خاتم ندیدند

قلم افتاد دفتر واژگون شد

زماتم آسمان هم نیلگون شد

شنیدم یک نفر از چشم خون ریخت

و تنها بعد از آن رسمش جنون شد

۸ نظر ۲۳ آبان ۹۲ ، ۱۴:۳۴
میرزا محمد حسین حدائق

با یاد تو شد بنا پی و بنیادم

در بند توام که اینچنین آزادم

باید برسد به گوش عالم دادم

من بچه کشور علی آبادم

۷ نظر ۰۶ آبان ۹۲ ، ۱۳:۰۷
میرزا محمد حسین حدائق

ظاهرم مثل میش مظلوم و باطنم مثل گرگ درنده

سینه سرشار از تنفر و درد چهره ام شاد و خنده آکنده

می زنم زخم بر تن عشقم با نگاهی به دختری ولگرد

می خراشم تمام ایمان را با زبانی صریح و برنده

منم آن شاعر عجیب و غریب که شدم عاشق هوس هایم

منم آن کودک دو ساله ی لوس با همان خلق و خوی یک دنده

مدتی می شود که درگیرم با خودم، با زمانه، با مردم

ساده ام، احمقم، توهمی ام، دل خوشم با دروغ آینده

این غزل سرد و خشک و بی روح است مثل حال و هوای هر شب من

تا که در بیت آخرش من با یاد معشوق می زنم خنده:

ای پریچهر ای خدای سکوت خنده هایت ملیح و رویایی

ای تو تنها دلیل زندگی ام خنده هایت همیشه پاینده

۳ نظر ۲۱ مهر ۹۲ ، ۰۸:۰۰
میرزا محمد حسین حدائق

گاهی برای خستگی ام خواب می شوی

گاهی برای تشنگی ام آب می شوی

گاهی برای ظلمت و تاریکی شبم

مهتاب نه، که علت مهتاب می شوی

گاهی برای جلوه گری ناز می کنی

دل می رود زدستم و سیراب می شوی

با واژه های چشم و لبت مست می شوم

وقتی برای من غزلی ناب می شوی

دیر آمدی به دست من اما امید هست

رستم شوم برای تو سهراب می شوی؟

تنها شدم به یاد تو در این شب سکوت

امشب برای خستگی ام خواب می شوی؟

۰ نظر ۲۱ مهر ۹۲ ، ۰۷:۰۰
میرزا محمد حسین حدائق

واژه های غزل از دست تو گریان شده اند

شاعران در به در و خسته و نالان شده اند

ای همان گم شده ی دفتر اشعار زمان

همه ی فلسفه ها گیج و پریشان شده اند

همه در وصف تو یک جمله نوشتند ولی

آخر از گفته ی خود کور و پشیمان شده اند

جاده در جاده ی زلفت همه در پیچ و خم است

جاده ها از خم زلف تو چه حیران شده اند

آخرین معجزه ی شعر و غزل یعنی تو

«مثلا معجزه ها ختم به قرآن شده اند»

آخرین آیه ی تنهایی شاعر بودی

کافران یک به یک از شوق مسلمان شده اند


وامی از استاد رضا طبیب زاده


۰ نظر ۲۰ مهر ۹۲ ، ۱۱:۴۵
میرزا محمد حسین حدائق

هر روز قصه ایست که تکرار می شود

این زندگی برای تو اجبار می شود

حتی همین هوای خوش و آب خوشگوار

یک روز می رسد که زیانبار می شود

وقتی که عشق را به تو تحمیل می کنند

هر ناکسی برای تو دلدار می شود

بیهوده دل نبند بر این دست دل فریب

دستی که دور گردن تو دار می شود

می سوزی از درون خودت دود می شوی

تنهاییت معلم سیگار می شود

۴ نظر ۲۰ مهر ۹۲ ، ۱۱:۲۸
میرزا محمد حسین حدائق

حافظ برایم می زند فال پریچهر

هر شب به یاد گونه و خال پریچهر

حال مرا بیهوده می پرسند مردم

چون بستگی دارد به احوال پریچهر

تقویم من شمسی و میلادی ندارد

نامیده ام هر سال را سال پریچهر

ای باد کوران کرده ای در شعر هایم

خورده گره شعر من و شال پریچهر

تنها عجب حال خوشی داری تو امشب

چونکه غزل افتاده دنبال پریچهر

۶ نظر ۰۷ شهریور ۹۲ ، ۱۰:۳۴
میرزا محمد حسین حدائق

دوران خوش کودکی ام زود گذشت

آن خاطره های خنده آلود گذشت

آوار بلوغ بر سرم باریده

من بچگی ام له شد و نابود، گذشت

هی لذت دود و شهوت زودگذر

دلبستگی ام به لذت زودگذر

من آرزوی دراز در سر دارم

رسمم شده است عادت زودگذر

بیزارم از این جوانی نامردم

این قدرت و لذت سراسر دردم

هر شب شده خواب من فقط یک رؤیا

یک روز به شهر کودکی برگردم

۲ نظر ۰۶ شهریور ۹۲ ، ۱۳:۴۲
میرزا محمد حسین حدائق

قسم به عشق همان اعتقاد کافر ها

همان کلام عجیب تمام ساحر ها

«زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد»

زبان زد است زبانم میان شاعر ها

تمام هستی من یک مداد و دفتر بود 

ربوده اند همان را شبی مسافر ها

سرم به زیر و نگاهم به سنگ فرش زمین

شکست هیبت من را عبور عابر ها

مقصرم که شدم مبتلا به تنهایی

قسم به دامن پاک تمام قاصر ها

۲ نظر ۰۲ شهریور ۹۲ ، ۱۰:۳۲
میرزا محمد حسین حدائق

عطسه ای گر می کنی یاد من بیچاره کن

گوییا صبر از تمام واژهایم می چکد

۱ نظر ۲۷ مرداد ۹۲ ، ۱۲:۲۸
میرزا محمد حسین حدائق

می توان از عشق تو هر روز صحبت کرد و مرد

از غزل های لبت هر شب حکایت کرد و مرد

هر که درگیر تو شد یک روز شاعر می شود

می توان از چشم تو گاهی روایت کرد و مرد

شاعرک روزی که درگیر نگاهت شد نوشت:

می شود با شعرهای خود قیامت کرد و مرد

از ازل محراب ابروی تو مسجد بوده است

می شود در مسجدت حس عبادت کرد و مرد

آخرش تنها برای خواندن این شعر خود

لحظه ای پیش تو آمد یک سلامت کرد و مرد

۳ نظر ۲۶ مرداد ۹۲ ، ۱۱:۲۰
میرزا محمد حسین حدائق

ف گفتی و یک فاجعه بر پا کردی

با تک تک واژه هات غوغا کردی

امروز تو با سکوت رمزآلودت

اسرار مرا عجیب افشا کردی

۱ نظر ۲۳ مرداد ۹۲ ، ۱۲:۱۰
میرزا محمد حسین حدائق

شب است وشاعر وشهری پر از هوای کثیف

نشسته بر دلش انبوهی از صدای کثیف

غریب و خسته و تنها و بیهدف می گشت

میان شهر خودش شهر آشنای کثیف

نگاه او به نگاه کسی نمی افتاد  

درون آن خفقان، ناکجا سرای کثیف

گذشت دوره ی شعر و گذشت دوره ی عشق

رسیده جاده ی دوران به انتهای کثیف

کسی ندید که او عاشق ستاره شده

دچار بغض عجیبی در آن فضای کثیف

به آخر غزلش می رسید و جان میداد

جوان ترین غزل روزگار های کثیف

۰ نظر ۲۰ مرداد ۹۲ ، ۱۱:۵۰
میرزا محمد حسین حدائق

رفتی و مرا به حال خود ول کردی

افکار مرا دچار مشکل کردی

چندیست میان قبر ها می گردم

انگار مرا به مرگ مایل کردی

۰ نظر ۲۰ مرداد ۹۲ ، ۱۱:۴۲
میرزا محمد حسین حدائق

هر کس که شبیه من شود بدبخت است

گر جان ندهد حقیقتا سرسخت است

ای کاش پسر جای تو من میمردم

مادر شوی و داغ ببینی سخت است

۱۵ نظر ۱۵ تیر ۹۲ ، ۲۰:۵۶
میرزا محمد حسین حدائق

امروز زیباتر شدی ای نور دیده

مثل نگاه آسمان وقت سپیده

سرمه نمی خواهد دو چشمت بس که زیبایست

زیباتر از چشم تو را چشمی ندیده

گویا که تو شعر تمام شاعرانی

"چشمت دو بیتی، لب غزل، مویت قصیده"

وقتش رسیده بوسه ای از تو بگیرم

از بس که سرخ است این دو تا سیب رسیده

هر کار کردم بیت آخر در نیامد

شاید غزل مثل من تنها بریده

۹ نظر ۲۰ خرداد ۹۲ ، ۱۱:۵۲
میرزا محمد حسین حدائق

زیباترین لبخند انسان می شوم من؟

شاعرترین مرد مسلمان می شوم من؟

شیرین ترین لیلای عالم گشته ای تو

مجنون ترین فرهاد دوران می شوم من؟

رفتی از اینجا و مرا با خود نبردی

از دوریت چون پیر کنعان می شوم من

سوگند بر رعد دو چشم پر فریبت

جاری ترین سوگند باران می شوم من

عاشق شدن، حسرت، ندامت، باز از نو

عاشق شدم بعدش پشیمان می شوم من

اکنون رها مثل پری در دست بادم

تنهاترین مرد غزلخوان می شوم من

۵ نظر ۱۵ خرداد ۹۲ ، ۰۹:۰۰
میرزا محمد حسین حدائق

در خواب خوشی بود که کابوس رسید

افسرده شد و کار به افسوس رسید

گفتند که مرگ راه حل عشق است

یک مسئله ی ساده به سینوس رسید

۲ نظر ۱۵ خرداد ۹۲ ، ۰۸:۰۰
میرزا محمد حسین حدائق

یک بطری و یک پاکت و یک حال عجیب

یک آروغ و دود و خنده ای تلخ و مهیب

این عاقبت من است وقتی پدرم

می رفت و مرا گذاشت در شهر غریب

۱ نظر ۱۴ خرداد ۹۲ ، ۰۸:۰۰
میرزا محمد حسین حدائق

یک زمزمه داشت دائما وقت گناه

شاید بشود یک پسر خوب و به راه

میگفت همیشه با توجه به خدا

لا حول ولا قوة الا بالله

۱ نظر ۱۴ خرداد ۹۲ ، ۰۷:۰۰
میرزا محمد حسین حدائق

ای لخت ترین واژه ی زیبای جهان

پیچیده ترین طنین آوای جهان

گویا دو نقیض با تو مرفوع شدند

پنهان شده در ذوات پیدای جهان

ساکت شده در وصف تو هر فلسفه ای

خاموش ترین صدای گویای جهان

با اسم عظیم تو جهان خلق شده

مخلوق ترین خدای تنهای جهان

یک عالم نو به پا شد از آمدنت

پاشید زهم تمام اجزای جهان

ای عشق من از وصف تو عاجز شده ام

ای لخت ترین واژه ی زیبای جهان

۲ نظر ۱۴ خرداد ۹۲ ، ۰۶:۰۰
میرزا محمد حسین حدائق

در اوج خوشی بلا به سر می آید

انگار بهار با تبر می آید

یکباره تمام زندگی می پاشد

وقتی خبر مرگ پدر می آید

۱ نظر ۱۳ خرداد ۹۲ ، ۱۰:۰۷
میرزا محمد حسین حدائق

ای سفسطه ی تمامی انسان ها

محصول شهود و کشف با ایمان ها

ای عشق من از ذات بدت با خبرم

گور پدر فلسفه و عرفان ها

۳ نظر ۱۳ خرداد ۹۲ ، ۱۰:۰۵
میرزا محمد حسین حدائق

خواستم از تو بگویم

قلمم واژه نداشت...

۵ نظر ۱۶ ارديبهشت ۹۲ ، ۱۴:۴۳
میرزا محمد حسین حدائق

هزار و سیصد و هفتاد کودک گریان

هزار و سیصد و هفتاد مرگ یک انسان

هزار و سیصد و هفتاد بار مردم در

هزار و سیصد و هفتاد بی سر و سامان

هزار و سیصد و هفتاد مادرم زایید

چنین قیافه زشت پلشت بی ایمان

هزار و سیصد و هفتاد سال نحس پلید

کشاند و برد مرا در عمیق این دوران

هزار و سیصد و هفتاد شاعری تنها

به جرم کار پدر شد اسیر این زندان

۳ نظر ۱۰ ارديبهشت ۹۲ ، ۲۳:۲۳
میرزا محمد حسین حدائق

 چون درختی خسته ام در این جهان رویید ام

ریشه ام در خاک نه، در آسمان روییده ام

در تمام عمر جای آب حسرت خورده ام

تشنه و خشکیده ام من نیمه جان روییده ام

مثل من در عالم خاکی کسی پیدا نشد

چون که از روز ازل در ارغوان روییده ام

بچگی را خواب دیدم، خواب بد تعبییر شد

کودکی را من نفهمیدم جوان روییده ام

آن چنان پر رو شدم با اینکه تنها زیستم

شکل یک انسان که نه، شکل زبان روییده ام

۳ نظر ۰۵ ارديبهشت ۹۲ ، ۲۳:۳۵
میرزا محمد حسین حدائق

شاعر بیچاره آخر با خودش درگیر شد

از تمام شعرهای دفتر خود سیر شد

توبه کرد او از تمام شعرهای دفترش

توبه ی مقبول او در این غزل تفسیر شد

عشق او با عشق بلبل ها چه فرقی داشته

آخرش گل پرپر و معشوق او هم پیر شد

زخم های سینه و هی سرفه های پشت هم

زهر توتونها درون سینه اش تکثیر شد

چند وقتی شاعر تنها به فکر خودکشی است

زود باش ای مرگ کاری کن که کارش دیر شد

سیگار

۱ نظر ۲۹ فروردين ۹۲ ، ۲۲:۰۰
میرزا محمد حسین حدائق

هر روز غزل گفتم و انگار نه انگار

بستم گره کور به دامان شب تار

اصرار به تو کردنم از بی سر و پایی است

وقتی که جواب من از اول شده انکار

دیروز نسیمی خبر آورد ولی رفت

رفتم به هوای تو به هر کوچه و بازار

امروز که اینجا خبر از بی خبری بود

زد دست توسل دل من بر در و دیوار

در هر غزل آوردن تو دست خودم نیست

تنها شده بیچاره به دام تو گرفتار

نو آوریم داد به تو نام  پریچهر

از روز ازل بود فقط نام تو دلدار

۰ نظر ۲۸ فروردين ۹۲ ، ۱۴:۲۴
میرزا محمد حسین حدائق

هر روز با عشق کسی، می خواند از دلواپسی

دل داده بر خار و خسی از بی کسی از بی کسی

میرزا محمد حسین حدائق

مسلمانم ولی با دین دیگر

شهادت داده بر آئین دیگر 

شبیه قصه های عاشقانه 

شدم فرهاد یک شیرین دیگر

صدای گریه ام در سینه مانده

صدایی از دل غمگین دیگر

نشسته بر دل تنهاترینم

غمی پیچیده و سنگین دیگر

تمام شهر از من دل بریدند

منم آن شاعر بدبین دیگر

۳ نظر ۲۷ فروردين ۹۲ ، ۰۸:۰۰
میرزا محمد حسین حدائق

من را بس است خنده ی هر صبحگاه تو

این خنده های عشوه گر گاه گاه تو

سرمه زدی به چشم و به زانو در آمدم

پیش دو چشم های قشنگ سیاه تو

آمیختی به هم دل ودین مرا ببین

کافر شدم به عشق طواف نگاه تو

محراب ابروان تو شد سجده گاه من

از سمت کعبه کرد دلم رو به راه تو

حالا دلم کشیده ببوسم لب تو را

تنها نشسته ام به امید گناه تو

۱ نظر ۲۶ فروردين ۹۲ ، ۰۸:۴۶
میرزا محمد حسین حدائق

غزل زیباست با نام پریچهر

به یاد چشم آرام پریچهر

همیشه چشم بر راهم که شاید

رسد آوای پیغام پریچهر

حرامم کرده خواب هر شبم را

صدای خوب اوهام پریچهر

تمام نیش هایش نوش جانم

به جان زیباست دشنام پریچهر

شود آیا که می را ذره ذره

بنوشم از لب کام پریچهر؟

منم آن شاعر تنهای تنها

که چندی گشته خیام پریچهر

۶ نظر ۲۴ فروردين ۹۲ ، ۱۵:۴۸
میرزا محمد حسین حدائق

آوای لاله های بیابان ظهور کن

زیباترین ترانه ی باران ظهور کن

یوسف خریده اند که قربانیت کنند

بر جهل این اهالی کنعان ظهور کن

ایمانشان به شکل ریا جلوه می کند

ای مظهر حقیقت ایمان ظهور کن

قرآن درون خانه یشان خاک می خورد

کامل ترین قرائت قرآن ظهور کن

با اسمتان اقامه ی بیداد می کنند

ای منتقم بیا و بر ایشان ظهور کن

انسان کجاست؟ دیگر از این واژه خسته ام

تنهاترین تجلی انسان ظهور کن

دیگر بس است هرچه که خواندم برایتان

آقای شعرهای پریشان ظهور کن

۷ نظر ۱۴ اسفند ۹۱ ، ۱۵:۱۱
میرزا محمد حسین حدائق

از زندگی پر از تلاطم سیرم

من با خودم و عقل خودم درگیرم

یک پاکت سیگار شده همدم من

با هر نفسی که میکشم میمیرم

۱۲ نظر ۱۷ بهمن ۹۱ ، ۱۸:۴۴
میرزا محمد حسین حدائق

یک برهه تمام واژه هایم بودی

در آن خفقان غم صدایم بودی

کافر شده ام قسم به چشمان و لبت

با این دو سه تا قبله خدایم بودی

۸ نظر ۱۵ بهمن ۹۱ ، ۲۰:۱۶
میرزا محمد حسین حدائق